نویسنده: اومانیست،وبلاگ کافه گودو
بیتا می گوید:۱۲ ساله بودم که مادرم مرد.پدرم رفت با یک دختری که هم سن خواهرم بود ازدواج کرد.آن روزها خواهرم درگیر ازدواج خودش بود...هر چند پدرم و حرفش چیزهایی بودند که تقریبا نمی شد با آن مخالفت کرد و هرگونه مخالفتی به بدترین شکل ممکنش پاسخ می گرفت.پدرم ازدواج کرد و مادرم شد دختری که تقریبا ۸ سال از من بزرگتر بود...سن قابلی است اما نمی توانستم بهش بگویم:«مامان!»ولی پدرم دلش می خواست..دل پدرم خیلی چیزها می خواست...راستی!
ادامه مطلب
