تبليغاتX
ای زن تو ای همراهم ...آزادگی رویایم...با تو کنار تو چو دریای خروشانم...رو در کوی و برزن...آگاهی پراکن...گو از حق انسانها,گو از حق انسان ها/چون مادری پر طاقت...با شور و با شهامت...پی افکنیم زیباترین دنیای فردا را...رو در کوی و برزن...آگاهی پراکن...گو از حق انسانها,گو از حق انسان ها/ای زن بپاخیز از نو...آزادی آید از تو...از همت و همبستگی آید جهانی نو...رو در کوی و برزن...آگاهی پراکن...گو از حق انسانها,گو از حق انسان ها آذربایجاندا قادین سسی
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

اشک‌های درشت حسنای هشت ساله

انصافعلی هدایت، روزنامه‌نگار آزاد

Hedayat222@yahoo.com

حسنا را دیدم. خیلی ترسیده بود. بچه هفت هشت ساله. مثل یک بچه گنجشک، بی‌پناه شده بود. دستگیری و نگرانی‌های مادرش را دیده بود. شاهد یک روز تمام، کشمکش میان مادرش و نیروهای اطلاعاتی بوده است. چنان ترسیده بود که از همه می‌ترسید. چنان ترسیده بود که من را هم نشناخت. ترسید... با مهربانی، دستش را در دستم گرفتم. سرد بود. می‌لرزید.
رعشه اندامش، از دست‌های لاغر و استخوانی‌اش، به دستان من، منتقل می‌شد. می‌ترسید به من نگاه کند. خودم را معرفی کردم. وقتی نام ... را شنید، انگار حافظه‌اش را که از دست داده بود، دوباره باز یافت. من را مثل مادرش، در آغوش کوچکش کشید. بغض و عق انباشته در گلویش، باز شد. گریه سر داد. هق‌هق می‌کرد و در حالی که قطره‌های اشک‌های درشتش، از گونه‌های لاغر و استخوانی‌اش جاری می‌شدند، همه دردهایش را به من می‌گفت. خوب! بچه بود دیگه. بزرگتری را پیدا کرده بود. شکایت می‌کرد. از همه چیز شکایت می‌کرد. اما اشگ‌هایش، امانش نمی‌دادند. بریده بریده، حرف می‌زد.

منبع:راديو زمانه


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:42  توسط زندخت  | 

یکشنبه چهارم شهریور 1386

نویسنده : ليلا صحت


اولین بار در کارگاه آموزشی بررسی نحله های فمینیستی در ایران که از طرف نهاد مدني مان در تبريز برگزار شد، دیدمش .صراحت بیان و خالی از ترس همراه با لهجه خاص ترکی تبریزي اش اولین مشخصه ای بود که در برخورد اول یادش را براي من به ياد ماندنی ترکرد . شهناز غلامي

بیشتر که باهم آشنا شدیم از فعالیت ها و ازدغدغه های فکري اش گفت، از زندان و بازجو هایش و از رنج هایی که برای اداره زندگیش می برد ،حرف زد از اینکه بارها و بارها بخاطر فعالیت های سیاسی اش شغلش را از دست داده وحتی از مستمری که قانونا بعلت فوت همسرش، به او و دخترش تعلق می گرفت ، محروم شده است وحالا مجبور به بیگاری در موسسه مرکز نگهداری از سالمندان است تا از عهده مخارج زندگی خود و تنها دخترومادرپیری که سرپرستیشان را بر عهداه دارد براید ،حرف زد ...

چهره شاد وسرشار ازاعتماد به نفس غلامی برای همه دوستان انرژی بخش است و فراموش می كني که این همان زن تنها و خسته از شبکاریهای مدام است .همیشه پیشقدم در قبول مسئولیت ها بود و هرگز گرفتاری های شخصیش مانع فعالیت هایش نمی شد.

فکر کردم چقدر دیر همدیگر را پیدا کردیم .تبریز از زنان فعال و شایسته وفهیم خالی نیست ولی وجود زنانی که حاضر به پرداخت هزینه حضور در عرصه های سیاسی و اجتماعی باشند و جرئت فریاد با صدای بلند رابه خود دهند، بعلت فضای بسیار بسته سنتی انگشت شمار است.

...

منبع:كانون زنان ايراني

 


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:52  توسط زندخت  |